مردم سالاری آنلاين 18 آبان 1400 ساعت 17:32 https://www.mardomsalari.ir/report/157614/جو-بایدن-معمای-صلح-ثبات-خاورمیانه -------------------------------------------------- اختصاصی/مقاله ای از نشریه فارین افرز عنوان : جو بایدن و معمای صلح و ثبات در خاورمیانه -------------------------------------------------- در خاورمیانه بی ثبات، نظم مهم تر است یا صلح؟ پاسخ به این سوال محور مقاله پیش رو است. نویسنده مقاله با توجه به تجربه هنری کسینجر در سیاست خاورمیانه می گوید آنچه در خاورمیانه شدنی است برقراری موازنه قوا و ایجاد ثبات بر آن اساس است. از نظر وی تلاش دیپلماتیک دیگر سیاستمداران آمریکا برای برقراری صلح در منطقه نوعی آرمانگرایی بوده و به شکست انجامیده است. این مقاله توسط مارتین ایندیک، دیپلمات آمریکایی و تحلیلگر روابط بین الملل، نوشته و در شماره نوامبر/دسامبر سال 2021 نشربه فارین افیرز منتشر شده و توسط حشمت الله رضوی برای مردم سالاری آنلاین ترجمه شده است. متن : در خاورمیانه بی ثبات، نظم مهم تر است یا صلح؟ پاسخ به این سوال محور مقاله پیش رو است. نویسنده مقاله با توجه به تجربه هنری کسینجر در سیاست خاورمیانه می گوید آنچه در خاورمیانه شدنی است برقراری موازنه قوا و ایجاد ثبات بر آن اساس است. از نظر وی تلاش دیپلماتیک دیگر سیاستمداران آمریکا برای برقراری صلح در منطقه نوعی آرمانگرایی بوده و به شکست انجامیده است. این مقاله توسط مارتین ایندیک، دیپلمات آمریکایی و تحلیلگر روابط بین الملل، نوشته و در شماره نوامبر/دسامبر سال 2021 نشربه فارین افیرز منتشر شده و توسط حشمت الله رضوی برای مردم سالاری آنلاین ترجمه شده است. پایان شرم آور جنگ آمریکا در افغانستان به ناگاه نشان داد که وضعیت خاورمیانه بزرگ تا چه اندازه پیچیده و بی ثبات است.  آمریکایی ها در نهایت ممکن است بگویند حال که از نظر انرژی خودکفا شده و وابستگی کمتری به نفت خاورمیانه دارند می توانند به این منطقه پر دردسر پشت کنند؛ و به این ترتیب بکوشند خود را تسلی دهند. واشنگتن تجربه تلخی را پشت سر گذاشته است تا دریابد که تلاش برای بازسازی منطقه خاورمیانه بر اساس تصویری که خود مایل است از آن داشته باشد، بیهوده است. اما اگر رهبران آمریکا وسوسه جنگی دیگر در خاورمیانه به سرشان بزند، احتمالا از حمایت عمومی چندانی برخوردار نخواهند بود. با وجود این، خارج کردن خاورمیانه از فهرست اولویت های سیاست خارجی آمریکا در حرف آسان اما در عمل دشوار است. اگر ایران برنامه هسته ای خود را ادامه دهد و تا آستانه ساخت سلاح پیش رود می تواند زمینه ساز آغاز رقابت تسلیحاتی یا حمله پیشدستانه اسرائیل شود که پای آمریکا را به جنگ دیگری در خاورمیانه بزرگ باز خواهد کرد. منطقه خاورمیانه به دلیل محوریت آن از نظر ژئواستراتژیک و نیز قرار گرفتن در محل تلاقی اروپا و آسیا اهمیت خود را حفظ خواهد کرد. اسراییل و متحدان عرب واشنگتن برای تامین امنیت خود به آمریکا وابسته اند. کشورهای از هم پاشیده مانند سوریه و یمن به طور بالقوه سرزمین های مستعدی هستند برای پرورش تروریست هایی که می توانند آمریکا و متحدانش را هدف قرار دهند. و اگرچه آمریکا دیگر به جریان آزاد نفت از منطقه خلیج (فارس) وابسته نیست اما گسیختگی طولانی مدت عرضه نفت از این منطقه می تواند اقتصاد جهان را به سوی بی ثباتی سوق دهد. آمریکا خواه ناخواه نیازمند طراحی یک استراتژی دوران پسا افغانستان است تا، حتی اگر اولویت های سیاست خارجی خود را تغییر داده باشد، نظم منطقه ای را در خاورمیانه بهبود بخشد. برای تدوین استراتژی خاورمیانه ای آمریکا در دوران پس از خروج نیروهایش از افغانستان، پیشینه ای وجود دارد که به عنوان یک الگوی مفید می تواند مورد استفاده قرار گیرد. این الگو حاصل تجربه استراتژیست برجسته آمریکایی، هنری کسنجر، است. اگر چه هرگاه از نظم خاورمیانه ای سخن می رود، از کسینجر کمتر نامی به میان می آید اما طی چهار سالی که وی به عنوان وزیر خارجه روسای جمهوری آمریکا، ریچارد نیکسون و جرالد فورد، خدمت می کرد پایه گذار تلاش موفقی برای ایجاد یک نظم با ثبات در خاورمیانه بود؛ نظمی که مدت سی سال دوام آورد.  کسینجر در شرایطی که آمریکا همه نیروهای خود را از ویتنام خارج و از آسیای جنوب شرقی عقب نشینی می کرد، توانست نظم منطقه ای باثباتی را در خاورمیانه برقرار کند و این زمانی بود که، همچون امروز، دیپلماسی باید جای استفاده از زور را می گرفت. تلاش برای ایجاد نظم خاورمیانه ای همزمان با رسوایی واترگیت بود که آمریکا را در بحران سیاسی عمیقی فرو برده، نیکسون را وادار به کناره گیری کرده و خلاء بالقوه ای در رهبری آمریکا در عرصه جهانی پدید آورده بود. دیپلماسی کسینجر در دوره ای که آمریکا ضعیف و سردرگم بود، در کشاکش جنگ سرد، توانست اتحاد شوروی را به حاشیه براند و بنیاد روند صلحی را تحت رهبری آمریکا پایه گذاری کند که به طور موثری به منازعه میان کشورهای عربی و اسرائیل پایان داد هرچند که نتوانست کشمکش میان اسرائیل و فلسطین را حل و فصل کند.  یکی از مهم ترین درس های دوران کسنجر این است که صرف ایجاد موازنه قوای منطقه ای برای حفظ یک نظم باثبات کافی نیست. بلکه برای مشروعیت بخشیدن به چنین نظمی، واشنگتن نیازمند یافتن راه هایی است تا بدان وسیله متحدان و شرکای خود را تشویق کند حس بی عدالتی را نیز در منطقه از میان ببرند. اگرچه سیاستگذاران در تلاش برای برقراری صلح باید همه جوانب را در نظر بگیرند و ایجاد ثبات را بر توافقاتی که هدف آن پایان دادن به کشمکش است در اولویت قرار دهند، آنان همچنین باید از نیل به توافقاتی که به اندازه کافی انتظارات را برآورده نمی کنند، بپرهیزند زیرا چنین وضعیتی نیز می تواند ثبات نظم موجود را برهم زند. در حالیکه در واشنگتن برای حل کشمکش اسرائیل و فلسطین رغبت چندانی وجود ندارد، دولت جو بایدن نباید در برابر وسوسه نادیده گرفتن مسئله اسرائیل و فلسطین تسلیم شود. همچنانکه تجربه دشوار کسینجر نشان می دهد، کشمکش های به ظاهر خفته بناگاه می توانند به بحران های تمام عیار تبدیل شوند. به کارگیری استراتژی تدریجی و گام به گام کسینجر برای حل و فصل کمشکش اسرائیل و فلسطین به عنوان یکی از کشمکش های اصلی خاورمیانه بهترین راه برای پرهیز از زبانه کشیدن آتشی دیگر در این منطقه آماده اشتعال است. نظم نه صلح آنچه کسینجر در پی آن بود برقراری نظم بود و نه ایجاد صلح در منطقه؛ زیرا وی اعتقاد داشت صلح در منطقه خاورمیانه نه قابل دستیابی است و نه مطلوب. از دیدگاه کسینجر، حفظ نظم در خاورمیانه مستلزم وجود یک نوع موازنه قوای باثبات است. وی در رساله دکترایش، که بعدا در سال 1957 تحت عنوان "یک جهان اعاده شده" منتشر شد، نشان داد که چگونه دیپلمات اتریشی کلمنز فون مترنیخ و سیاستمدار انگلیسی-ایرلندی، لرد کاستلری، با تلاش برای ایجاد هنرمندانه موازنه قوا و بازی ماهرانه با کسانی که می خواستند این موازنه را بر هم بزنند برای مدت یکصد سال ثبات نسبی را در اروپا برقرار ساختند. زمانی که کسینجر فرصت داشت کوشید همین رهیافت برقراری موازنه قوا را در خاورمیانه باز تولید کند. اما وی دریافت که ایجاد موازنه قوا کافی نیست. برای این که نظم مورد نظر قابل دوام باشد باید مشروع نیز باشد؛ به این معنا که همه قدرت های عمده درون نظام مجبور به پیروی از مجموعه مقرراتی باشند که به طور جمعی پذیرفته شده است. این مجموعه مقررات تنها در صورتی مورد احترام خواهد بود که به اندازه کافی این احساس را ایجاد کند که برای شمار قابل قبولی از کشورها عادلانه است. وی نوشت که چنین نظمی لزوما مستلزم مرتفع کردن همه بی عدالتی ها نیست "بلکه نیازمند فقدان نوعی احساس بی عدالتی است که انگیزه تلاش برای از بین بردن نظم را فراهم سازد." از نظر کسینجر، نظم مشروع کشمکش را از میان نمی برد بلکه دامنه آن را محدود می کند.    چنین نتیجه گیری همچنین برآمده از مشاهدات کسینجر از جنگ جهانی دوم بود؛ زمانی که تلاش های آرمان گرایانه ویلسون، رییس جمهوری آمریکا، برای برقراری صلح و پایان دادن به جنگ ها نتیجه عکس داد. آرمانگرایی ویلسون منجر به دیپلماسی شد که می کوشید هیتلر را راضی نگه دارد اما توسل به چنین دیپلماسی به فتح اروپا توسط هیتلر انجامید. کسنجر ده  ها سال بعد به من گفت: "من هیچگاه فکر نمی کنم شاهد لحظه ای باشیم که در آن آشتی جهانی وجود داشته باشد." شکاک بودن کسینجر به صلح جهانی را برای نخستین بار در عنوان فرعی که وی برای کتاب "یک جهان اعاده شده" انتخاب کرد، می توان یافت. عنوان فرعی کتاب وی چنین بود: "مترنیج، کاستلری و مشکلات صلح." این واقعیت که وی، پس از سال ها پژوهش عمیق، به این نتیجه رسید که برقراری صلح دشوار است، بر رهیافت دیپلماسی خاورمیانه ای وی تاثیر تعیین کننده ای داشت. در نخستین صفحه مقدمه کتاب یک جهان اعاده شده، کسنجر چرایی نیل به  چنین نتیجه ای را توضیح می دهد و می نویسد: "دستیابی به صلح به همان آسانی میل دستیابی به آن نیست". دورانی مانند دوره ای که وی مطالعه کرده بود به گونه ای متناقض نشان داد که اروپای آن دوران به این دلیل بیشتر از دیگر ادوار صلح آمیز بود که از قضا سیاستمداران مربوطه چندان به موضوع برقراری صلح نمی اندیشیدند.  امانوئل کانت فیلسوف آلمانی سده هجده، دیگر فردی بود که بر رهیافت سیاست خاورمیانه ای کسینجر تاثیر گذارد. کانت معتقد بود که صلح اجتناب ناپذیر است. اما آنچه کسینجر از رساله کانت تحت عنوان "صلح بی پایان" دریافت این بود که کشمکش میان کشورها به مرور زمان به تحلیل رفتن قدرت آنان خواهد انجامید و آنان سرانجام صلح را بر رنج و مصبتی که جنگ در پی می آورد، ترجیح خواهند داد. به عبارت دیگر، ایجاد صلح یک روند تدریجی است که برای نیل به آن نباید شتاب کرد. آنگونه که کسینجر گفت، از نظر کانت "معمای بنیادین عصری که ما در آن زندگی می کنیم این است که اگر جستجوی صلح به تنها هدف سیاست تبدیل شود، هراس جنگ افروزی سلاحی می شود در دستان بی رحم ترین افراد و به خلع سلاح اخلاقی می انجامد." زمانی که کسینجر این نحوه نگرش را در مورد خاورمیانه به کار بست، بر این تصور بود که اعراب برای آشتی با کشور یهودی آمادگی ندارند و اسرائیل بدون به خطر انداختن موجودیتش، قادر به دادن امتیازات سرزمینی که اعراب خواستار آن بودند، نیست. به این ترتیب، وی روند صلحی را در پیش گرفت که برای اسرائیل این امکان را فراهم می آورد تا با برداشتن گام های کوچک و تدریجی از سرزمین های عربی که در جنگ شش روزه 1967 تصرف کرده بود، عقب نشینی کند. همچنین اصلی که به این رهیافت مشروعیت می بخشید و به آن صورت قانونی می داد مفاد قطعنامه 242 شورای امنیت بود: مبادله سرزمین در برابر صلح. با وجود این، روند صلح کسینجر به گونه ای طراحی شده بود تا به جای صلح، زمان بخرد: خرید زمان برای اسرائیل تا قادر باشد توانمندی های خود را مستقر و از انزوای خود بکاهد؛ و زمان برای اعراب تا از کشمکش خسته شوند و مزایای همکاری با همسایه خود، اسرائیل، را که به طور فزاینده ای در حال قدرت گرفتن است، بپذیرند. در همین حال، وی باید صلح خاورمیانه را با احتیاط، مبتنی بر شکاکیت و تدریجی دنبال می کرد و به همین دلیل است که نام این روند را "دیپلماسی گام به گام" نهاد. موازنه و مشروعیت در تعقیب ایجاد نظم و اقدام تدریجی و مرحله به مرحله در تعقیب صلح مفاهیم بنیادی رهیافت استراتژیک کسینجر بودند. وی توانست در مورد سه توافقنامه موقت با مصر، سوریه و اسرائیل مذاکره کند و بنیاد پیمان های صلحی را ریخت که بعدا اسرائیل با مصر و اردن منعقد کرد. با وجود این، روندی که کسینجر آغاز کرده بود زمانی که بیل کلینتون، رییس جمهوری آمریکا، تاکید کسینجر بر احتیاط را نادیده گرفت و تلاش وی برای پایان دادن به کشمکش اسرائیل و فلسطین ناکام ماند؛ با مانع رو به شد. پس از آن جورج دبلیو بوش تهاجم محکوم به شکست خود را به عراق آغاز کرد و ثبات ناشی از نظم مورد نظر کسینجر را از بین برد؛ زیرا برای ایران انقلابی این امکان را فراهم آورد تا سلطه آمریکا را در جهان عرب سنی مذهب به چالش بکشد. با کمک اندکی از جانب دوستان رهیافت کسینجر بویژه برای خاورمیانه دوران معاصر مناسب است. آمریکا در حال عقب نشینی از منطقه خاورمیانه است که آشکارا با عقب نشینی آمریکا از جنوب شرقی آسیا در دوران کسینجر شباهت دارد. در آن زمان، مانند اکنون، پیامدهای یک جنگ طولانی و ناتوانی در مدیریت صحیح آن بدان معنا بود که توان واشنگتن برای بکارگیری نیرو در خاورمیانه با محدودیت شدید رو به رو است. با این همه، کسینجر می دانست که برقراری یک موازنه با ثبات در خاورمیانه بستگی دارد به این که آمریکا با تهدید به عمل نظامی قابل باور از دیپلماسی خود در منطقه حمایت کند. وی با تکیه و همکاری با کشورهای توانمند شریک آمریکا در منطقه این هدف دشوار را عملی ساخت.  برای مثال، در سپتامبر 1970، سازمان آزادیبخش فلسطین کوشید ملک حسین شاه اردن را سرنگون کند. سه تیپ زرهی سوریه با حمایت روسیه با اشغال شهر اربید در شمال اردن از سازمان آزادیبخش فلسطین حمایت کردند. ملک حسین در هراس از پیشروی آنان به سمت امان خواستار مداخله واشنگتن شد. با وجود این، آمریکا نتوانست به سرعت اقدام کند و در صورت اقدام باید خطر گیر افتادن در مهلکه را می پذیرفت.  به این ترتیب، کسینجر، بنا به اصرار ملک حسین و حمایت نهایی نیکسون، برای جلوگیری از پیشرفت سوری ها به اسرائیل روی آورد. گلدان مایر، نخست وزیر اسرائیل، دستور بسیج نیروهای اسرائیل را در ارتفاعات جولان و مرز اردن در نزدیکی شهر اربید صادر کرد. در همین حال، برای بازداشتن شوروی، کسینجر دو ناو گروه رزمی آمریکا را در ساحل لبنان به کار گرفت و دستور داد یک ناو گروه دیگر در دریای مدیترانه مستقر شود. ارتش اردن که با حمایت اسرائیل و آمریکا تشجیع شده بود لطمات سنگینی به تیپ های زرهی سوریه وارد کرد و سوری ها عقب نشینی کردند. طی چند روز بحران به پایان رسید بدون اینکه یک نیروی آمریکایی قدم به خشکی بگذارد. کسینجر همچنین در رویارویی با رهبر ملی گرای مصر، جمال عبدالناصر، به گونه ای عمل کرد که از حمایت متحدان منطقه ای برخوردار باشد. زمانی که کسینجر در سال 1969 به عنوان مشاور امنیت ملی نیکسون وارد کاخ سفید شد، جمال عبدالناصر انقلابی سعی داشت نظم موجود خاورمیانه را برهم زند و از این نظر بسیار شبیه به ناپلئون بود که نظم اروپایی را در آغاز سده نوزده به چالش کشیده بود. برای مقابله با حرکت هوشمندانه ناصر، که از حمایت شوروی برخوردار بود، کسینجر از تغییر رژیم اجتناب ورزید. سرنگونی ناصر سیاستی بود که انگلیس و فرانسه در طی بحران سوئز در سال 1956 دنبال کردند و نتایج مصیبت باری در پی داشت. در مقابل، کسینجر کوشید با تقویت نوعی موازنه قوا به نفع مدافعان وضع موجود شامل اسرائیل در قلب خاورمیانه و ایران و عربستان سعودی در خلیج فارس ناصر را مهار کند. تنش زدایی نیکسون و کسینجر در برابر اتحاد شوروی این موازنه را تقویت کرد زیرا، در میان دیگر چیزها، از مزیت تعهد مشترک دو ابرقدرت به حفظ ثبات در منطقه برخوردار بود.  کسینجر پذیرفت که واشنگتن باید به درخواست کشورهای عربی برای عدالت پس از جنگ شش روزه توجه کند، جنگی که طی آن اعراب سرزمین های زیادی را از دست داده بودند. نادیده گرفتن خواست کشورهای عربی مشروعیت نظم جدید خاورمیانه ای را تهدید می کرد. با وجود این، وی بر این تصور بود که تا زمانی که ابرقدرت ها توازن را در موازنه قوای منطقه ای حفظ کنند، عدالت را می توان به تاخیر انداخت. آنگونه که شروع جنگ یوم کیپور در سال 1973 نشان داد، ارزیابی وی به میزان زیادی نادرست بود. در سلسله رویدادهایی که به جنگ 1973 ختم شد، کسینجر متکی به ارزیابی های اطلاعاتی اسرائیل و آمریکا بود که اعلام می داشتند مصر برای توسل به جنگ هیچگاه ریسک نخواهد کرد. استدلال آن ها این بود که اسرائیل که دارای برتری نظامی بود، با حمایت سیستم های تسلیحاتی پیشرفته آمریکا، قادر خواهد بود به سرعت مصر را شکست دهد. این تحلیل، کسینجر را بر آن داشت تا زمانی که انور سادات، جانشین ناصر، بارها هشدار داد که نادیده گرفتن درخواست های مصر برای بازپس گیری سرزمین های از دست رفته به جنگ خواهد انجامید، را نادیده بگیرد. کسینجر اظهارات سادات را حتی زمانی که لحن بسیار تهدید کننده ای به خود گرفت جدی نگرفت: برای مثال رهبر مصر در مصاحبه ای اعلام داشت" در مصر همه چیز پیشاپیش برای از سرگیری نبردی که اکنون اجتناب ناپذیر است، در حال بسیج شدن است". در سال 1973، زمانی که مصر در مقدس ترین روز تقویم بهودی، یوم کیپور، به شبه جزیره سینا حمله کرد و سوریه کوشید ارتفاعات جولان را بازپس بگیرد؛ کسینجر با اطمینان به مطالعاتش در مورد نظم اروپایی سده نوزدهم به سرعت وارد عمل شد. هدف کسینجر این بود که ترتیبات قبل از جنگ در منطقه را به نحوی تعدیل کند که بازیگران عمده خاورمیانه آن را عادلانه تر بیابند. وی همچنین می خواست آمریکا را در موقعیتی قرار دهد که نقش نیرومندترین قدرت را، که توان بازی هوشمندانه با نیروهای رقیب را در منطقه دارد، بازی کند. برای حمایت از دیپلماسی توسط زور، کسینجر اسرائیل را تشویق به ضد حمله کرد و زمانی که فشار نظامی کمک کرد مصری ها و اتحاد شوروی شرایط آتش بس مورد نظر وی را بپذیرند وی از اسرائیل خواست حملات خود را متوقف سازد. وی بویژه از نابود کردن سپاه سوم ارتش مصر که در پایان جنگ به محاصره نیروهای اسرائیل در آمده بود، جلوگیری کرد. این اقدام سادات را قادر ساخت با اسرائیل وارد گفتگوهای صلح شود و در همان حال وقار وی آسیب نبیند. سپس کسینجر اوضاع را برای به جریان انداختن روند صلح مناسب دید. هدف این بود که وی مصر را به عنوان بزرگ ترین و قدرتمندترین کشور عربی از پیوستن به هرگونه ائتلاف عربی که با هدف جنگ تشکیل می شود، دور نگه دارد. این اقدام توسل به یگ جنگ دیگر میان اسرائیل و کشورهای عربی را غیر ممکن می ساخت. یک شباهت بی کم و کاست میان رهیافت کسینجر در باره مصر و رهیافتی که مترنیخ و کاستلری در مورد فرانسه، پس از شکست ناپلئون در پیش گرفتند، وجود دارد. مترنیخ و کاستلری به جای مجازات، فرانسه را در نظم جدیدی ادغام و به این ترتیب آن را از یک کشور انقلابی و تجدید نظر طلب به یک قدرت طرفدار وضع موجود تبدیل کردند. در مورد شرایط موجود خاورمیانه، کسینجر احتمالا رهیافت مشابهی را در برخورد با ایران در پیش می گرفت؛ کشوری که آشکارا بقایای نظم خاورمیانه ای تحت رهبری آمریکا را، که وی ایجاد کرده بود، تهدید می کند. وی از سرنگونی رژیم حاکم بر ایران حمایت نمی کرد بلکه در مقابل می کوشید ایران را ترغیب کند از تلاش برای صدور انقلابش دست بکشد و در مقابل به رفتاری بازگردد که با رفتار یک دولت بیشتر شباهت دارد. در همین حال، واشنگتن باید در جسنجوی توازن جدیدی باشد که در آن انگیزه های انقلابی ایران مهار شود و میان این کشور و اتحادی از کشورهای سنی که با اسرائیل و آمریکا همکاری می کنند، موازنه برقرار شود. با این وجود زمانی که ایران تصمیم می گیرد قواعد بازی را رعایت کند، از نظر کسینجر، آمریکا باید به عنوان نیروی متوازن کننده وارد عمل شود و خود را به همه قدرت های رقیب در خاورمیانه، بیش از آنچه آنان به یکدیگر نزدیکند، نزدیک کند. کسینجر می گوید: "آمریکا با دنبال کردن اهداف استراتژیک خود می تواند یک عامل تعیین کننده باشد- شاید عامل تعیین کننده - در تعیین این که آیا ایران راه اسلام انقلابی را ادامه دهد یا این که به عنوان یک کشور بزرگ به گونه ای مشروع و حایز اهمیت در نظام کشورهای برآمده از نوعی پیمان وستفالی ادغام شود." هشدار در مورد اهداف جاه طلبانه از آنجا که کسینجر در فضایی عمل می کرد که دولت آمریکا مایل به هزینه های زیاد در آن نبود، از خطرات جاه طلبی و زیاده روی در گرفتن امتیازات عمیقا آگاه بود. اما همچنانکه وی در کتاب یک جهان اعاده شده اعلام می دارد، "این نه موازنه بلکه همه شمولی و نه امنیت بلکه جاودانگی است که الهام بخش انسان ها است." و همچنان که وی در کتاب معروفش به نام "دیپلماسی"، به تاریخ انتشار 1994، شرح می دهد سیاستمداران آمریکا قواعد بازی را در چارچوب نگرش وی به نظم بین الملل نه چندان درک می کنند و نه چندان به آن احترام می گذارند. آرمانگرایی سیاستمداران آمریکایی، بویژه در مورد خاورمیانه، اغلب برگرفته از احساس مشیت الهی است. آنان تصور می کنند که تعقیب صلح و ملت سازی نه تنها مطلوب بلکه دست یافتنی است و تنها مشکل برای نیل به این اهداف، از نظر آنان، به کارگیری فرمول صحیح است. اما مشکل دیپلماسی آمریکا در خاورمیانه در همینجا نهفته است. همچنان که کسینجر معتقد بود حفظ نظم نیازمند تلاش متقاعد کننده برای حل کشمکش های منطقه است درحالی که جاه طلبی می تواند به بی ثبات شدن آن نظم بیانجامد.  در نظر بگیرید که چگونه در ابتدا نیکسون فکر می کرد که برای تحمیل صلح بر کشورهای نافرمان خاورمیانه، خواه مورد حمایت واشنگتن یا مسکو، باید با اتحاد شوروی همکاری کند. در میانه جنگ یوم کیپور، کسینجر عازم مسکو شد تا در مورد شرایط آتش بس با لئونید برژنف رهبر اتحاد شوروی گفتگو کند. وی در مسیر مسکو دستورات صریحی از نیکسون دریافت کرد که "دست به هر اقدامی بزند" تا "همین حالا" به یک راه حل عادلانه برای حل و فصل درگیری دست یابد و برای "فشار لازم بر دوستان هر دو طرف" با برژنف همکاری کند. دستورات نیکسون استراتژی مورد نظر کسینجر را که ملایم تر و در صدد برقراری آتش بس و به دنبال آن انجام گفتگوهای مستقیم میان مصر و اسرائیل بود، با تهدید شکست رو به رو می کرد. وی که عصبانی بود دستورات رییس جمهوری را نادیده گرفت. کسینجر توانست دستورات نیکسون را نادیده بگیرد زیرا وی پیام رییس جمهوری را درست زمانی دریافت کرد که نیکسون حکم اخراج آرکیبالد کاکس، دادستان ویژه واترگیت را صادر کرده بود. پس از آن، رویداد معروف به"قتل عام شنبه شب" (در جریان حادثه واترگیت در سال 1973.م) که طی آن دو مقام بلندپایه وزارت دادگستری به جای اطاعت از دستور نیکسون استعفا دادند؛ سبب شد رهبران کنگره استیضاح رییس جمهوری را آغاز کنند. و در حالی که موضوعات سیاست داخلی آمریکا در کانون توجه همگان بود، کسینجر توانست اولویت های مورد نظر خود را در خاورمیانه دنبال کند.  وی در زمان فورد که جانشین نیکسون شده بود توانست به موفقیت مشابهی دست یابد. زمانی که مذاکرات میان انور سادات از مصر و نخست وزیر اسرائیل اسحاق رابین در فوریه سال 1975 ناکام ماند، فورد تصمیم گرفت کنفرانسی در ژنو با شرکت اتحاد شوروی برگزار کند و یک راه حل صلح آمیز فراگیر را بر اسرائیل و کشورهای عربی همسایه اش تحمیل کند. اما کسینجر به نفع بازگشت به دیپلماسی رفت و برگشت خود این ابتکار را مسکوت گذاشت و به این ترتیب مصر و اسرائیل را به توافق صلح نهایی نزدیک تر کرد. دیگر روسای جمهوری آمریکا که پس از نیکسون و فورد بر سر کار آمدند نیز در تعقیب اهداف آرمانی خود برای خاورمیانه بودند بدون این که علاقه چندانی به حفظ نظم منطقه ای، که کسینجر ایجاد کرده بود، داشته باشند. جیمی کارتر رییس جمهور آمریکا ایده همکاری با اتحاد شوروی را برای برگزاری دوباره کنفرانس ژنو با هدف تحمیل صلح فراگیر احیا کرد. این بار سادات بود که با سفر به بیت المقدس در نوامبر سال 1977 رییس جمهوری آمریکا را ناکام گذاشت. یک سال بعد در کمپ دیوید، کارتر که به اشتباه خود پی برده بود به جای حل و فصل فراگیر کشمکش اعراب و اسرائیل که راه حل مشکل فلسطین نیز در آن گنجانده شده باشد؛ در صدد یک توافق صلح جداگانه میان مصر و اسرائیل بود.  با این همه، دو دهه بعد کلینتون با درخواست مصرانه ایهود باراک نخست وزیر اسرائیل در مورد تلاش برای دستیابی به یک توافق برای پایان دادن به کشمکش اسرائیل و فلسطین، در جولای 2000 در کمپ دیوید، موافقت کرد و به این ترتیب روند گام به گام کسینجر را که اسحاق رابین در در توافقات اسلو ارائه کرده بود، به کنار نهاد. رهبر فلسطین یاسر عرفات دریافت که ایهود باراک و کلینتون قصد داشتند یک راه حل نهایی را بر فلسطین تحمیل کنند و در نتیجه از ادامه روند گفتگوها سر باز زد. سپس طولی نکشید که دومین انتفاضه فلسطین و به دنبال آن سرکوب اسرائیل شروع شد؛ رویداد مصیبت باری که پنج سال ادامه یافت، منجر به مرگ هزاران نفر شد و در همان حال همه اعتمادی را که میان طرفین وجود داشت از بین برد. با این همه، روسای جمهوری آمریکا باراک اوباما و دونالد ترامپ هر دو بعدها کوشیدند توافقاتی ایجاد کنند که به کشمکش پایان دهد اما تلاش های هر دو به شکست انجامید. بوش در برابر وسوسه برقراری صلح فراگیر مقاومت کرد اما به آنچه که کسینجر مدت ها پیش نام "جاودانگی" بر آن نهاده بود، تن داد. پس از سرنگونی طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق، وی "دستور جلسه آزادی" خاورمیانه را اعلام و یادآور شد که ترویج دموکراسی در منطقه "باید نکته محوری سیاست آمریکا در دهه های آینده باشد." نتیجه چیزی نبود جز مصیبت و عمدتا راه را برای سلطه ایران بر عراق و سرتاسر منطقه هموار کرد. بوش همچنین هدف آمریکا در افغانستان را که مبارزه با تروریسم بود به مبارزه علیه شورشگری و ملت سازی تغییر داد. این تصمیم نیز چیزی جز شکست و تحقیر بدنبال نداشت. بیست سال بعد، کسینجر در حالی که نود سالگی را پشت سرگذاشته بود اعلام کرد که "اهداف نظامی آمریکا در منطقه بسیار مطلق و دست نیافتنی، و اهداف سیاسی بسیار انتزاعی و دور از دسترس بودند.. ".  خطر هدف گذاری های کمتر از انتظار بر خلاف سیاستگذاران آمریکایی که پس از وی روی کار آمدند، کسنیجر مصمم بود از دستیابی به امتیازاتی که فراتر از انتظار باشد در خاورمیانه بپرهیزد. اما در موارد چندی احتیاط و شکاکیت، او را به دریافت امتیازات کمتر از حد انتظار رهنمون ساخت. و این خطری است که، جو بایدن، رییس جمهوری کنونی آمریکا، اکنون که به جنگ در افغانستان پایان داده است؛ با آن رو به رو است.  برای کسینجر، نخستین مورد هدف گذاری حداقلی در جولای 1972 بوقوع پیوست، زمانی که سادات به طور ناگهانی اخراج بیست هزار مشاور نظامی شوروی از مصر را اعلام کرد. این چیزی بود که کسینجر دو سال پیش از تصمیم سادات، خواهان آن شده بود. اما زمانی که رخ داد، کسینجر نیازی به واکنش ندید. سادات ناراضی بود. پنج روز پیش از اعلام اخراج مشاوران نظامی شوروی، وی با ارسال پیامی به کسینجر خواستار اعزام یک نماینده ویژه به واشنگتن شده بود. برای کسینجر چند ماه طول کشید تا ترتیب ملاقات با حافظ اسماعیل، مشاور امنیت ملی سادات را بدهد. نقطه نظرات اسماعیل علاقه کسینجر را جلب کرد. فرستاده مصر توضیح داد که کشورش آمادگی دارد به سرعت، جلوتر از دیگر کشورهای عربی، اقدام کند و حتی حضور امنیتی اسرائیل را در شبه جزیره سینا بپذیرد مشروط به آنکه اسرائیل حاکمیت مصر بر منطقه را به رسمیت بشناسد. اما زمانی که کسینجر موضوع را به اطلاع اسحاق رابین، سفیر وقت گلدا مایر در واشنگتن، رساند؛ وی پیشنهاد فرستاده مصر را به عنوان "موضوعی که به هیچ وجه جدید نیست" رد کرد. مایر نیز آن را رد کرد و کسینجر به سرعت این ایده را به کناری نهاد. اسماعیل، فرستاده سادات، یک بار دیگر در ماه مه با کسینجر دیدار کرد اما زمانی که نشست را ترک کرد معتقد بود که تنها یک بحران می تواند منطق کسینجر را تغییر دهد. چهار ماه بعد، سادات جنگ یوم کیپور را آغاز کرد.  این که آیا واکنش فعال تر کسینجر می توانست مانع از جنگ شود معلوم نیست. آنچه روشن است این است که وی به دلیل اعتماد اشتباهش به ثبات موازنه ای که ایجاد کرده بود؛ تلاش چندانی نکرد. وی آنچه را در تئوری پذیرفته بود در عمل نادیده گرفت و آن این که ثبات هر نظام بین المللی بستگی "به میزان احساس امنیت اجزای تشکیل دهنده آن نظام و میزان موافقت آنان با "عادلانه" و "منصفانه" بودن ترتیبات موجود دارد." به همین دلیل است که وی پس از جنگ مصصم بود با به جریان انداختن گفتگوهای مستقیم برای خروج اسرائیل از سرزمین های عربی کمبودی را که نظم منطقه از آن رنج می برد و آن غیر منصفانه بودن آن بود، برطرف کند. با این همه، در دستور جلسه کسینجر برای ایجاد عدالت، جایی برای فلسطینی ها در نظر گرفته نشده بود، زیرا در آن زمان سازمان آزادیبخش فلسطین نمایندگی فلسطینی ها را برعهده داشت که یک بازیگر غیر دولتی بود و خواستار اعاده همه سرزمین های اشغالی. سازمان آزادیبخش فلسطین در تلاش برای سرنگونی پادشاهی هاشمی در اردن و از بین بردن دولت یهودی از تاکتیک های تروریستی استفاده می کرد. کسینجر ترجیح داد حل موضوع فلسطین را به اردن و اسرائیل واگذارد. در این مورد، سیاست توام با احتیاط کسینجر سبب شد تا وی فرصتی را که در سال 1974 ایجاد شده بود و از آن طریق می توانست جایگاه اردن را در حل و فصل ادعای فلسطینی ها بهبود بخشد، از دست بدهد. این آخرین موقعیتی بود که طی آن معضل فلسطین می توانست در مذاکرات دولت با دولت میان اسرائیل و اردن حل و فصل شود. در آن زمان، اردن رابطه ویژه ای با فلسطینی های کرانه غربی که شهروند آن کشور بودند، داشت. پادشاهی هاشمی تا اندازه ای به مدد انگلیس نهادهای حکومتی کارآمدی داشت. یک ارتش قابل اتکا و یک سازمان اطلاعات توانمند از آن جمله بودند. برخلاف سازمان آزادیبخش فلسطین، که در سال 1993 و بدون برخورداری از نهادهای دولتی وارد روند صلح شد، اردن می توانست اجرای هرگونه توافق با اسرائیل را تضمین کند همچنانکه در مورد تعهدات خود در پیمان صلحی که منعقد کرد چنین بود. و از این جا به بعد ایجاد یک کنفدراسیون میان دولت فلسطینی در کرانه غربی و پادشاهی هاشمی در کرانه شرقی می توانست شکل بگیرد. برای نیل به این هدف، کسینجر پس از آن که موافقتنامه هایی را میان اسرائیل و مصر از یک سو و اسرائیل و سوریه از سوی دیگر نهایی کرده بود، باید دستیابی به یک توافق ترک مخاصمه میان اسرائیل و اردن را دنبال می کرد. ملک حسین مایل بود دوباره جای پایی در کرانه غربی به دست آورد، و اسرائیلی ها مایل بودند در این روند دخیل باشند و حتی مقداری انعطاف پذیری از خود نشان دهند. اما کسینجر بارها از درگیر شدن در این تلاش پرهیز کرد. وی ملک حسین را تشویق کرد به طور مستقیم با اسرائیل وارد معامله شود و ملک حسین چنین کرد. کسینجر به اسرائیل هشدار داد که اگر واکنش متقابلی نشان ندهد در وضعیتی قرار خواهد گرفت که مجبور خواهد بود با سازمان آزادیبخش فلسطین به معامله بپردازد؛ پیش بینی که درست از آب در آمد. اما پس از آن، وی بارها اصرار کرد که پافشاری نخواهد کرد و "دلیلی ندارد که آمریکا نقش میانجی را بازی کند." بدون دخالت آمریکا در این روند، اسرائیل و اردن قادر نبودند به توافق دست یابند. و در اکتبر 1974، اتحادیه عرب در نشست سران خود در رباط پایتخت مراکش اعلام کرد که سازمان آزادیبخش فلسطین "تنها نماینده مشروع مردم فلسطین است" و به این ترتیب به فرصت حل و فصل کشمکش فلسطین در چارچوب ایفای نقش اردن پایان داد. بعدها، کسینجر به صراحت پذیرفت که مرتکب "اشتباه بزرگی" شده است.  کسینجر دلایل خاص خود را داشت. اگرچه وی ملک حسین را دوست داشت اما به اردن به عنوان بازیگر عمده خاورمیانه نمی نگریست و فکر می کرد نیازی نیست به نیابت از آن کشور دست به تلاش های دیپلماتیک بزند. در مقابل، وی هم و غم خود را به صرف توافق دوم میان مصر و اسرائیل کرد، زیرا هدف استراتژیک مهم تری داشت و آن عبارت بود از: حذف مصر از معادله کشمکش با اسرائیل. دنبال کردن گزینه توافق میان اردن و اسرائیل با تلاش وی برای ایجاد توافق میان مصر و اسرائیل تداخل داشت و احتمالا سبب کشمکش میان اردن و سازمان آزادیبخش فلسطین می شد و این سوال را مطرح می کرد که چه کسی باید بیت المقدس را اداره کند؛ موضوع قوق العاده مناقشه برانگیزی که وی قصد داشت به هر قیمتی از آن بپرهیزد. اعتقاد کسینجر به سلسله مراتبی بودن قدرت به وی کمک کرد اولویت ها را مشخص کند. اما نگرش سلسله مراتبی به قدرت همچنین بدان معنا بود که نادیده گرفتن حداقلی از عدالت برای کشورهای ضعیف تر و حتی بازیگران غیر دولتی آنان را قادر خواهد ساخت نظمی را که وی با بردباری و با مشقت ایجاد کرده بود، از میان ببرند.  علایم هشدار دهنده پیش رو در شرایطی که پس از خروج نیروهای آمریکا از افغانستان جو بایدن با وضعیت جدیدی در خاورمیانه رو به رو است، اشتباهات و دستاوردهای کسینجر می تواند برای وی درس های باارزشی به همراه داشته باشد. در شرایطی که بایدن اولویت های مهم تر در دیگر مناطق را در دستور کار قرار داده است، هدف دیپلماسی خاورمیانه ای وی باید ایجاد یک نظم منطقه ای مورد حمایت آمریکا باشد؛ نظمی که در آن آمریکا دیگر بازیگر مسلط نیست هرچند که هنوز هم با نفوذترین بازیگر آن است. چنین نظمی، به عنوان محور، نیازمند نوعی موازنه قوا است که حمایت آمریکا از متحدان منطقه ای بویژه اسرائیل و کشورهای عرب سنی مذهب حافظ آن باشد. اما بایدن همچنین نیازمند آن است تا با بازیگرانی که مایلند نقش سازنده ای در تثبیت نظم خاورمیانه ایفا کنند، همکاری کند. و این نیازمند همراهی با حاکمان سیاسی گوناگون و دردسر سازی از جمله همکاری با عبدالفتاح السیسی در مورد غزه، ولادیمیر پوتین رییس جمهوری روسیه و رجب طیب اردوغان در مورد سوریه، شاهزاده عربستان سعودی محمد بن سلمان در منطقه خلیج فارس و با همه آنان برای مهار جاه طلبی های سلطه طلبانه و برنامه هسته ای در حال پیشرفت ایران است.    تعداد اندکی از این متحدان و طرف ها بر اساس ارزش های آمریکایی رفتار خواهند کرد. علاوه بر این، همچنان که تجربه کسینجر در خاورمیانه نشان می دهد، آمریکا باید احساس عدالت و انصاف را به اندازه کافی مورد توجه قرار دهد تا به نظم جدیدی که قصد دارد ایجاد کند، مشروعیت دهد. در سرتاسر منطقه خاورمیانه، مردم خواستار حکومت های پاسخگو هستند. آمریکا نمی تواند امیدوار باشد این خواست ها را برآورده کند. چنین هدف گذاری دوباره فراتر از انتظار خواهد بود هر چند که آمریکا نمی تواند آن ها را نیز نادیده بگیرد.  همچنین، پیشبرد روند صلحی که از رنج کشمکش اسرائیل و فلسطین بکاهد در از میان بردن احساس بی عدالتی در منطقه حایز اهمیت خواهد بود. حل و فصل این کشمکش در فهرست اولویت های بایدن در مراتب پایینی قرار دارد. بایدن در سال 2014، به عنوان معاون ریاست جمهوری وقت آمریکا، خود شاهد بود که رهبران اسرائیل و فلسطین خطر برای نیل به صلح را ندارند و وی تصور نمی کند که با تلاش برای وادار کردن آنان به در پیش گرفتن چنین روندی به جاودانگی دست یابد. وی ادعای نفتالی بنت، نخست وزیر اسرائیل، را در مورد پیمان صلح با فلسطینی ها می پذیرد. نفتالی بنت می گوید دولت ائتلافی تحت رهبری وی مرکب از نیروهای چپ و راست در صورت توافق در مورد پیمان صلحی که مستلزم ایجاد یک دولت فلسطینی در کرانه غربی و غزه باشد، فرو خواهد پاشید. بایدن، همچون کسینجر در سال 1973، معتقد است که وضعیت موجود باثبات است. وی همچون کسینجر در سال 1974، معضل فلسطین را معضل اسرائیل می داند که باید آن را حل و فصل کنند و مایل است هر گونه فشار به منظور تلاش برای حل آن را نادیده بگیرد. اما نشانه های هشدار دهنده ای وجود دارد. تشکیلات خودگردان فلسطین در آستانه سقوط است: محمود عباس رییس نهاد خودگردان فلسطین اعتبار خود را در میان فلسطینی ها به کلی از دست داده است در حالی که حماس با تکیه بر دکترین مقاومت خشونت آمیز روز به روز محبوبیت بیشتری به دست می آورد. پیروزی طالبان در افغانستان این ادعای حماس را که راهبرد خشونت آمیزش تنها راه آزاد سازی سرزمین های فلسطینی است تقویت خواهد کرد. بعلاوه، مرگ فلسطینی هایی که در رویارویی با ارتش اسرائیل جان خود را از دست می دهند به میزانی هشدار دهنده در حال افزایش است و برای نخستین بار دولت اسرائیل به عبادت کنندگان یهودی اجازه ورود به مکانی را می دهد که میان یهودیان به نام معبد کوه و از سوی مسلمانان با نام حرم الشریف شناخته می شود؛ حرکتی که می تواند بسیار تحریک آمیز باشد. وضعیت بقدری شکننده است که حتی فرار ساده شش زندانی فلسطینی در سپتامبر خطر شعله ور شدن قیام دیگری را به همراه داشت. برای سال های متمادی، سیاستگذاران آمریکا هشدار داده اند که وضعیت موجود اسرائیل و فلسطین قابل دوام نیست و با این حال به نظر می رسد که هنوز دوام یابد. کارشناسان در مخالفت با انتقال سفارت آمریکا به بیت المقدس هشدار دادند اما زمانی که ترامپ چنین کرد، اتفاقی نیافتاد. به نظر می رسد اوضاع شبیه دهه هفتاد است. در آن دوران انور سادات سالیان سال تهدید به جنگ می کرد اما اتفاقی نمی افتاد تا این که یک روز جنگ شروع شد. برای به حداقل رساندن احتمال بروز خشونت، جو بایدن نیازمند آن است که روند صلح گام به گام میان اسرائیل و فلسطین را با هدف بازسازی اعتماد و همزیستی عملی تشویق کند؛ همچنانکه کسینجر در تلاش های خود برای دور کردن مصر از کشمکش با اسرائیل چنین کرد. نفتالی بنت تغییرات اقتصادی مانند اجازه به تعداد بیشتری از فلسطینی ها برای کار در اسرائیل را به عنوان گام نخست پیشنهاد کرده است. با این وجود، چنین اقدامی به تنهایی برای اعتبار بخشیدن به روندی که، به دلیل شکست های گذشته لکه دار شده است، کافی نخواهد بود. هرگونه تلاش برای آغاز روند گام به گام و تدریجی برقراری صلح نیازمند یک روند سیاسی، هرچند ملایم و واقعگرایانه نیز هست؛ تا بتواند دربرگیرنده آتش بس طولانی مدت در غزه و واگذاری سرزمین های بیشتر طی مراحلی تحت کنترل کامل فلسطینی ها در کرانه غربی باشد. در دوران پس از خروج آمریکا از افغانستان، غیر ممکن است که جو بایدن بتواند در خاورمیانه به دستاوردهای مهمی دست یابد. اما کسینجر می تواند به وی بگوید که پشت کردن به آن نیز اشتباه خواهد بود.