مردم سالاری آنلاين 12 اسفند 1397 ساعت 13:04 https://www.mardomsalari.ir/note/103879/عذرخواهی-معلم-یک-سال-بی-قانونی -------------------------------------------------- نقدی بر نمایش "بی‌تابستان" عنوان : عذرخواهی از معلم برای یک سال بی قانونی -------------------------------------------------- مطالبه‌گری و احقاق حقی که براساس قوانین نانوشته و غیررسمی زیر پا گذاشته می‌شود؛ افتتاحی برای ورود به نمایش «بی تابستان» است. ادامه نمایش اصرار جانبدارانه بر این مطالبه‌گری و پرسش‌های متعددی است که عموم جامعه به عنوان قاعده از راس هرم دارند. متن : مطالبه گری و احقاق حقی که براساس قوانین نانوشته و غیررسمی زیر پا گذاشته می شود؛ افتتاحی برای ورود به نمایش بی تابستان است. ادامه نمایش اصرار جانبدارانه بر این مطالبه گری و پرسش های متعددی است که عموم جامعه به عنوان قاعده از راس هرم دارند. داستان از جایی شروع می شود که ناظم (با بازی لیلی رشیدی) مدرسه ای را براساس قوانین شخصی در محدوده اختیارات خود اداره می کند که به گفته یکی از اولیا (با بازی مونا احمدی)، قرار بود رایگان باشد؛ اما اینچنین نیست. استدلال ناظم در این میان نکته ای است که می تواند بر منطق بی قانونی استوار باشد. این بی عدالتی و نابرابری نقطه شروع گفتمانی است که در آن جامعه ای به تصویر کشیده می شود؛ یکسر قانون گریز، بی قانون و درگیر تصورات قالبی. تصوراتی که تنها در آن روشنفکران از آن مبرا هستند! که در اینجا نقش شان را همسر ناظم، به عنوان معلم سابق مدرسه (با بازی سعید چنگیزیان) ایفا کرده است. او که به نظر می رسد جایگاه بینابین میان دو سوی دعوا را دارد ناظم در راس هرم و مادر دانش آموز در قاعده هرم- دائما سعی دارد این دو را در مقابل برخورد و تفکراتشان به چالش بکشد. روشنفکری که به دلیل علاقه شخصی و به دور از اداهای مرسوم خود را در جایگاه کارگر (نقاش) قرار می دهد و در دیالوگ های ابتدایی با مادر بچه از حقوق کارگران دفاع می کند. دفاعی که با رعایت نکردن ادب و مناسبات اجتماعی نسبت به کارگران از سوی آقای روشنفکر، به تخفیف این طبقه می انجامد. در جایی دیگر نیز وقتی مادر دلیل رنگ آمیزی مدرسه را در زمان تحصیل دانش آموزان می پرسد او خود را از نقش رنگ کار و نقاش جدا کرده و می گوید این کارم نیست؛ به من گفتند و من انجام می دهم! در این میان مادر بچه نیز نگاهی ابزاری و بیرحمانه به معلم دارد. او می گوید: کار شما این است اما آنها بچه هستند و می شود این کار را به وقت دیگری موکول کرد! این تضاد و نداشتن خط سیر شخصیت پردازی نمی تواند فضا و جهان رئالی را برای مخاطب ترسیم کند. سمت و سوی عقایدی که معلم در جایگاه یک روشنفکر ایفا می کند قابل تمیز و تشخیص نیست و ظاهرا این گفتگوها قرار نیست به ترسیم جهانی مبتنی بر واقعیت بیانجامد. این دیالوگ ها می شد به راحتی در نیمه نخست نمایش کوتاه تر و حتی حذف شوند. چرا که کارکردی در تبیین شخصیت ها یا طیف و تفکری را که نمایندگی می کنند، ندارند. اما فارغ از نیمه نخست، نکته اصلی داستان بروز بحرانی است که برای یکی از دانش آموزان ایجاد می شود و در نیمه دوم نمایش طرح آن بی دلیل به تعویق می افتد. علی رغم غیرقانونی بودن حضور مدرس مرد در مدرسه دخترانه، ناظم مدرسه همسرش را به عنوان معلم استخدام کرده و دخترکی عاشق معلم مرد می شود. پس از پیگیری های مکرر مادر بچه و تمهیدات ناظم، مشخص می شود این رابطه کاملا انسانی است و هیچ اتهامی متوجه معلم نمی شود. اما نکته مهم در داستان قانون گریزی مجری قانون است و البته معلمی که داعیه روشنفکری دارد و مدام در حال انتقاد کردن است. در این میان عموم در اینجا مادر به عنوان یکی از اولیای مدرسه - نیز به دلیل عدم اطلاع از قوانین نمی توانند مانعی برای این امر باشند و در نهایت نیز قانونگذار معلم را بی گناه می خواند و حرفی از توبیخ و تعلیق و... وجود ندارد. در انتها نیز مادر بچه، خود را ملزم می داند برای عذرخواهی از معلم، دسته گلی هم تقدیمش کند! برای یکسال بی قانونی و زیر پا گذاشتن مقرراتی که فرزندش را تا پای افسردگی پیش برده است. در بازنمایی چنین جامعه ای، نه روشنفکر جایگاه درست و بر حقی دارد و می شود به عنوان میانجی میان مردم و راس هرم بر آن دل خوش کرد و نه مردم می توانند به واسطه قانون مداری حقوق خود را مطالبه کنند. جامعه ای که در آن مجریان قانون بی قانونی می کنند. تعلیم و تعلم نه تنها عبادت نیست بلکه دستخوش منافع اقتصادی می شود. ترسیم چنین جامعه ای هر چند در جزئیات می تواند مصادیق بیابد اما تحدید کل جامعه ایران به این تصور کلیشه ای و قالبی، بازنمایی تعمدی و برخاسته از انگاره ای است که ظاهرا بیشتر از بیرون مرزها برای مصرف داخلی ساخته می شود! و این است نعل وارونه دنیایی که کوهستانی آنرا ترسیم می کند و آوینیون پسند می شود! در بی تابستان مدرسه، تخریب می شود و علم و دانش به مجتمعی تجاری تغییر کاربری می دهد. هنگامی که ناظم مدرسه از پاک کردن جمله شهید روی دیوار ابراز نگرانی می کند آن هم نه به خاطر ارزش و جایگاهش بلکه از ترس عواقبی که از پی این کار دامنش را خواهد گرفت، موضوع در ابعاد مدرسه بحران ساز می شود. اما نابودی این جمله برای کوبیدن و ساختن ساختمانی تجاری ابدا محلی از اعراب برای تصمیم گیران ندارد! در بی تابستان، بی قانونی و بی ضابطگی به حدی حاکم است که مرزی برای آن متصور نیست اما توجیه این شرایط در دل نمایش قابل قبول نیست . زیرا، در این نمایش دو شخصیت غایب هستند که حضورشان در متنی رئال کاملا ضروری احساس می شود؛ مدیر مدرسه و پدر بچه! مدیر مدرسه هیچ نقشی ندارد. آیا او تنها اختیاراتی دارد بدون اینکه مسئولیتی را متوجه خود سازد؟ یا عملا متن نمی تواند فضای رئال و باورپذیری را برای مخاطب ترسیم کند! فرد غایب دیگر، پدری است که تنها دو بار اسم او از زبان مادر بچه شنیده می شود. پدر حضور ملموس و قابل بیان دیگری در نمایش، مبنی بر تاثیر او در بحرانی که به او مربوط است، ندارد. مادر بچه در واکنش به بیماری دخترش و اینکه افسرده شده و از تخت بیرون نمی آید، به ناظم و معلم می گوید: پدرش می گوید می خواهد توجه جلب کند چیزیش نیست! همین دیالوگ خود گواهی بر سلب مسئولیت و بی توجهی پدر خانواده در بحران جاری در زندگی اش است. نبود پدر و مدیر به عنوان دو رکن اساسی در مدرسه و خانواده در کنار بی قانونی و ضابطه مندی های صورت گرفته و سر هم کردن بحران های پیش آمده، نشانگر بی کارکردی و ناکارآمدی عافیت خواهانی است که تنها منتفع هستند نه موثر. تنها تاثیر آنها در این شرایط بحرانی یا بی تاثیری است یا بی تاثیری! بازنمایی تعمدی کارگردان- نویسنده در اثر، اصرار بر جامعه ای بی قانون را دارد که عناصر موثر در این بی قانونی همواره غایب هستند و کسی نیز توقعی از آنها در این شرایط ندارد. اما این نگاه که تعمیم یافته می شود و بر تمام نسل ها خود را تحمیل می کند، نگاهی غرض ورزانه است. اصرار بر ترسیم این جهان تاریک و مملو از اشتباهات متعدد، واقعیت واقعی جامعه ای را زیر سوال می برد که در آن روشنفکر، عموم مردم و راس هرم همواره در آن با یکدیگر تعامل و چالش دارند و در بی قانونی ها و شرایط نامساعد خود را مسئول و موثر می دانند. در بی تابستان عناصر نمادینی که دلالت بر امری دیگر می کند، کلیشه ای محسوب می شوند. دو کودک در نمایش حضور مدام دارند. کودکی که عاشق معلم نقاشی خود می شود و کودکی که هنوز به دنیا نیامده. این دو در کنار چرخ و فلکی که وسط صحنه حضور دارد، آینده ای را ترسیم می کنند که حرکت دوار آن تکرار همان شرایطی است که از پیش بوده. شرایطی که حتی دیالوگ ها بر تکرار بی پایانش تاکید دارند. آنجا که ناظم می گوید خود او نیز در همین مدرسه درس خوانده، تاکید مکرری بر همان وجه نه چندان موثر اما به زعم کارگردان بسیار با اهمیت است. فرزندی که از زبان مادرش سخن می گوید گذشته ای است که آینده را نیز در این تسلسل بیهوده بدین شکل پشت سر خواهد گذاشت. در این چرخه ناظمی که باردار است و فرزندش هنوز به دنیا نیامده نیز می چرخد و خود را تکرار می کند و سایه گذشته نیز همواره بر سرش سنگینی می کند. هر چند بار که دیوارنویسی های گذشته را سفید کنند، باز دیوارنوشت دیده می شود و قابل پاک شدن نیست. دیوار نوشته ای که جز تخریب، توان نادیده گرفتنش وجود ندارد! کوهستانی به مانند نمایش شنیدن این بار نیز در فضای محیط آموزشی و محدودیت هایی که در جزئیات ترسیم می کند؛ سعی دارد حرفی کلی را به مخاطب القا کند. اما در نمادپردازی، شخصیت سازی و نمایاندن آنچه نمادها به عهده دارند ناتوان تر از آنی است که بشود چنین جامعه ای را باور کرد. نکته دیگر، توجه به اصول اولیه اجرای تئاتر است. با توجه به سالن نسبتا کوچک ایرانشهر و فاصله اندک میان صحنه و تماشاگران، میکروفن که این روزها نقش صدای رسای بازیگران را ایفا می کند نیز کارساز نشد و برخی دیالوگ ها پشت ناتوانی بیان ضعیف چنگیزیان پنهان ماند. بیانی که به نظر می رسد برای نمایشی دیالوگ محور از اهمیت بیشتری برخوردار باشد. دیالوگ هایی که سعی شده دقیق باشد اما نه دقیق است و نه تئاتری اجرا می شود. رویا سلیمی