گفتگویی دوستانه

علی یار زارعی
ناهار را که خوردند پیرمرد گفت:
- «برم یه قدمی بزنم غذام هضم بشه».
و پیش ازآن که از جا بلند شود پسرش گفت:
- «ازهمین جا هم که نشستی همه جا پیدا ست».
پیرمرد درحال بلندشدن گفت:
- «نه قدم زدن یه کیف دیگه داره».
پسرش نیم‌خیز شده گفت:
- «همرات بیام ؟»
پیرمرد که حالاایستاده بود گفت:
- «اگه خودت می‌خوای بگردی بیا اما اگه می‌خوای موظب من باشی نه».
عروس پیرمرد رو به همسرش گفت:
- «پدرجون ماشاالله از تو هم سرحال‌تر وقوی تره».
پیرمرد کفش‌هایش را که پوشید ،لحظه‌ای ایستاد. نگاهش، نگاه کنجکاو و جستجوگرش به هر سو چرخید و کشیده شد تا دورها. پسر و عروسش به او چشم دوخته بودند. پسر پرسید:
- « طوری شده پدر جون؟»
پیرمرد بی‌آن که رو برگرداند و نگاهش کند، گفت:
- «نه، چیزی نیست دارم نگاه می‌کنم که از کدام طرف برم».
در میان سکوت و نگاه‌های متعجب پسر و همسرش پیرمرد به راه افتاد. آهسته و آرام قدم برمی‌داشت و به اطراف نگاه می‌کرد. کودکان را می‌دید که شادمانه جست وخیز می‌کردند، خانواده‌ها را می‌دید که یا ناهار خورده بودند یا در حال کشیدن غذا.
بعضی در پای منقل پر از آتش نشسته بودند و بادبزن در دست گوشت‌های در حال کباب شدن را باد می‌زدند. دورتر پسر و دختر جوانی روی نیمکتی نشسته بودند. قلیانی میانشان بود و به نوبت پُکی به قلیان می‌زدند. لحظه‌ای ایستاد و نگاهشان کرد. گویی همه‌ی خاطره‌های گذشته در ذهنش زنده شد. خاطره‌های فرو رفته در میان غبار فراموشی، از پس سال‌های دور به کنار می‌رفتند، جان می‌گرفتند و زنده می‌شدند. احساسی غریب و ناشناخته در وجودش به حرکت و جنبش درآمده بود. چیزی وسوسه‌اش می‌کرد.دلش می‌خواست کنار آن‌ها می‌نشست، حرف می‌زد، درد دل می‌کرد و از آن چه از گذشته به یاد داشت می‌گفت. به آن‌ها نگاه کرد، به آن‌ها که با ذوق و شوق خاصی به قلیان پُک می‌زدند و دودش را سرخوشانه به هوا می‌فرستادند، اندیشید.
- « آنها را نمی‌شناسم، با آن‌ها آشنایی ندارم». بعد خودش گره را باز کرد. «آشنایی نمی‌خواد سلام و همین میشه مقدمه‌ی آشنایی».
فاصله ی او تا آن‌ها قدمی پیمودنی بود. نزدیکشان که شد گفت:
- «خوش به حالتون که هیچ غمی ندارید.»
پسر که پک می زد به قلیان، دودجمع شده در دهانش را به هوا فرستاد وگفت:
-«عموجون بفرما صفا کن.»
پیرمرد که متتظر چنین سخنی بود لبخند به لب گفت:
-« اتفاقا» اومدم که کنارتون بشینم، البته اگه اجازه بدید».
دختر گفت:
-« بفرمایید خیلی هم خوشحال میشیم».
هر دو تکان خوردند و کمی جابه جا شدند. پسر قلیان را دربغلش گرفت و گفت:
-«بفرما عمو جون بفرما.»
پیرمرد مهربانانه گفت:
-« نمی خوام اذیت بشید.»
پسر باز هم تکان خورد و گفت:
-« نه اذیت نیستیم بفرما ».
پیرمرد که نشست پسرجا به جاشد. قلیان را گرفت طرف پیرمرد و گفت:
-« پدرجون بفرما پک بزن.»
پیرمرد سررا بالا برده گفت:
-« نه نمی کشم ».
پسر گفت:« یه پک بزن طوری نیس.»
پیرمرد گفت:
- «من اصلا» اهل دود و دم نیستم».
پسر و دختر به هم نگاه کردند، پسر گفت:«یعنی هیچوقت قلیون نکشیدید؟ حتی جوونیاتون؟»
پیرمرد سرتکان داد:
- «قلیون نه، جوونیام سیگار می‌کشیدم».
دختر گفت:-«یعنی حالا نمی‌کشید؟»
پیرمرد گفت:- «اون وقتا که کار می کردم بخصوص شب‌هایی که کشیک داشتم برای این که خوابم نبره سیگار می‌کشیدم این دیگه شد. عادتم البته خواب رو از سرم می پروند اما نفس تنگی گرفتم، کم حوصله شده بودم ، عصبی شده بودم. وقتی بازنشسته شدم تصمیم گرفتم دیگه سیگار نکشم. یه روز تو خونه پاکت سیگارم رو له کردم و گفتم من دیگه از امروز سیگار نمی کشم.
الا‌ن سالم و سرحالم» و لبحند به لب رو به پسر گفت:«حاضرم با خودت مسابقه‌ی دو بدم».
پسر و دختر خندیدند، پیرمرد گفت:
- «اما حکایت پسرم جالب تره».
پسر گفت:
- «مگه اون هم سیگار می‌کشید؟»
پیرمرد گفت:- «اون پیپ می‌کشید.»
پسر و دختر با هم گفتند:
- «پیپ؟»
پیرمرد سرش را پایین آورد و گفت:
- «بله پیپ، تو هر مجلسی می‌رفت، مهمانی، عروسی، شب نشینی محفل دوستانه فورا « پیپش رو از تو جعبه درمی‌آورد، روش توتون می‌ریخت و کبریت می‌کشید بعد هم پک می‌زد، اونم چه پک‌هایی».
پسر گفت:-« حالا هم می‌کشه؟»
پیرمرد بی توجه به سوال پسر گفت:
- «یه روز حالش به هم خورد، راحت‌تر، سکته کرد.»
چهره پسر و دحتر درهم رفت پیرمرد گفت:
-«سن و سالی هم نداشت. چهل و هشت سالش بود. رگ‌های قلبش گرفته بود. دکتر گفت، این نتیجه‌ی کشیدن پیپه. حالا حالش خوبه. از دود سیگار و قلیون و این چیزها هم بدش میاد».
به پسر و دختر نگاه کرد و گفت:
-«خواهر برادرین یا زن و شوهر؟»
پسر گفت:-« نامزدیم.»
پیرمرد گفت «زندگی خوبی داشته باشید اما حرف‌هایی که زدم یادتون نره» و ازجا بلند شد.