واسطه

علی‌یار زارعی
باران یکباره شروع به باریدن کرد. هیچ‌کس به فکر باریدن باران نبود، آسمان صاف بود و بی‌ابر. مدت‌ها بود که باران نباریده بود اما ناگهان هوا ابری شد. معلوم نبود ابرها از کجا آمدند، جمع شدند و بارانی باریدند که سیل به راه افتاد، سیلی ناگهانی و بی‌خبر.
آب که از کوهستان سرازیر شد و به راه افتاد جوی‌های کوچک به‌هم پیوستند و سیلی به راه افتاد که همه چیز را در سر راه، با خود برد. رجبعلی توی مزرعه بود مرزعه‌ای که حالا دیگر مزرعه نبود، زمینی گل‌آلود بود. یادش آمد چند ماه پیش بود. ماشینی کنار مزرعه ایستاد، مردی بلند قد و لاغر اندام پیاده شد، نگاهی به مزرعه انداخت و به بوته‌های تازه گل‌داده و پرسید:
- «این مزرعه مال شماست»؟
رجبعلی گفت:
- «بله این مزرعه مال منه».
مرد نگاهی به بوته‌ها انداخت، نگاهی کنجکاوانه. گفت:
- «بوته‌ها دارن گل میدن».
رجبعلی لبخند به‌ لب گفت:
- «بله بوته‌ها دارن کم کم گل میدن همینا چن وقت دیگه میشن گوجه».
مرد خط نگاهش را کشیده تا دورها، تا آن جا که مزرعه‌ی گوجه بود.
- «مزرعه بزرگیه اگه مشکلی پیش نیاد، محصول زیادی میده».
رجبعلی کنجکاوانه پرسید:
- «مثلا چه مشکلی ممکنه پیش بیاد»؟
مرد لاغراندام گفت:
- «مثلا»یه دفعه آفت بزنه بهشون، دیگه چیزی ازشون نمیمونه».
رجبعلی دست‌ها رو به آسمان گفت:
- «امید به خدا ایشالا که آفت نمیزنه بهشون».
مرد لاغراندام لبخند به لب گفت:
-«امید به خدا درست اما باید یه کار اساسی کرد. این مزرعه اگه سمپاشی بشه هیچ وقت آفت نمی‌زنه » .
دست‌های باغبان با حرکت لب‌هایش تکان خورد:
-«ای آقا ما که این چیزا رو نمی‌دونیم. سم از کجا بیاریم؟»
مرد لاغراندام گفت:
-« خب من کمکت می‌کنم. میدم میان تمام مزرعه‌ت رو سم‌پاشی می‌کنن».
لبخند شادمانه به چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌ی پیرمرد باغبان طراوت داد.
-« دستت درد نکنه ُخدا خیرت بده، اما ما پولی نداریم که به شما بدیم».
مرد لاغراندام خندید، خنده‌ای بد و موذی و چندش‌آور
-«پدرجان لازم نیست پولی به من بدید» .
رجبعلی گفت:
-« اینطور که نمیشه. اون سم هم شما می‌خرید باید پولش‌رو بگیرید» .
مرد لاغراندام گفت:
-«باشه من تمام گوجه‌هات رو پیش پیش می‌خرم پولش رو هم همین حالا یک جا نقد بهت میدم » .
رجبعلی گفت:
- «آقا شاید آفت بزنه شاید گوجه عمل نیاد».
مرد لاغراندام گفت:
-«همه‌ش با من، تو پولت رو می‌گیری .دیگه کاری به هیچی نداری. گوجه که عمل اومد من میام گوجه هارو می‌برم».
اما حالا او مانده بود و مزرعه‌ای که دیگر نبود. مزرعه‌ای که زمین صاف گل آلود شده بود بی بوته‌ای گوجه. حالا آمده بود تا گشتی توی بازار بزند. گوجه هایی که می دید از جاهایی دیگر آورده شده بودند؛ از جاهایی که باران سیل‌آسا نباریده بود. بازار شلوغ بود. از هر سو فریادی شنیده می‌شد. میوه‌فروش‌ها، ماهی‌فروش‌ها، خواربار فروش‌ها همه برای جنس خود تبلیغ می‌کردند تا خریدار را به سوی خود جلب کنند. رجبعلی آرام در میان بازار راه می‌رفت و به صدا‌ها و فریادها گوش می‌داد. قیمت‌ها برایش عجیب و باور نکردنی بود. آنچه می‌دید و آنچه می‌شنید با آنچه تصور می‌کرد تفاوت بسیار داشت. فرشنده‌ها را نمی‌شناخت. حتی آن‌هایی را که گوجه می‌فروختند یادش نمی‌آمد که به آن‌ها گوجه داده باشد. کسان دیگری گوجه‌های او را خریده بودند اما با چه قیمتی؟
قیمت‌ها را نمی‌دانست. هیچ وقت پرس وجو نکرده بود تا قیمت‌ها را در بازار بداند. چه کلنجاری می‌رفت با کسانی که آمده بودند گوجه‌هایش را پیش خرید کنند. همیشه ته دلش راضی نبود اما مجبور بود. چاره‌ای نداشت. زندگی‌اش با فروش همین گوجه‌ها می‌گذشت. گوجه‌هایی که گاه هنوز گل نداده یا هنوز بوته‌اش از خاک در نیامده باید می‌فروخت تا مخارج زندگی‌ش را تامین کند. او بود وهمین مزرعه‌ی گوجه.
روزی همان مرد لاغر‌اندام، مرد بلندقد آمده بود برای خرید گوجه‌ها. با او بگو مگویش شد. اعتراض آمیز گفت:
-«قیمت گوجه‌ها بیش‌تر از این است. شما از ما کم می‌خرید.»
مرد لاغر‌اندام گفته بود:
-«بیشتر یا کمتر تو این‌ها را پیش فروش کردی».
می‌دانست که مرد درست می‌گوید. پولش را گرفته بود. پول گوجه‌ای که هنوز عمل نیامده بود و هنوز بوته‌اش توی خاک بود‌. با لحنی التماس‌آمیز گفت:
-«شما درست میگید اما قیمت گوجه‌ها از اون روز که پیش خرید کردی تا امروز فرق کرده. به خدا وضع زندگیم خوب نیست.